رشيد الدين فضل الله همدانى
139
جامع التواريخ ( اسماعيليان و فاطميان ) ( فارسى )
سلام كرد و گفت مترس و ايمن باشد . از حضرت اجازت كشتن تو نبود ، و اگرنه دردم تو را مىكشتم . [ دگر « 1 » ] مولانا تو را درود مىفرستد و به حضور [ شما ] نزاع و التياع و اشتياق تمام مىنمايد و به وصول قلعه دعوت مىكند . و اگر به قلعه مبادرت جويى ، هرآينه حاكم مطلق قلعه تو باشى و ما بندگان مطيع و منقاد . و مىفرمايد كه اگر عزيمت آمدن ندارى ، بارى ما را مذمت و ملامت منماى كه كلام تو بر دلهاى خواص و عوام تا به قيامت كالنقش على الحجر باشد . و اگر جملهء عالم از عوام ما را دشمن باشند چه باك ؛ سخن عوام به جايى نرسد و مثال جوز و گنبد بود . و مبلغ 365 دينار زر سرخ باياى « 2 » از ميان خود بگشاد و ببوسيد و به خدمت مولانا بنهاد و گفت از آن روز باز كه مرا اينجا فرستاد ، هر سال اين مقدار تو را وظيفه معين كرده و دو خلعت « 3 » و تشريف در خانهء من در حقيبهء تعبيه است « 4 » ؛ و من همين دم باز مىگردم ، بفرستد و جامه بردارد . و چون سال تمام شود ، به خدمت رئيس قصران فرستد « 5 » و مرسوم شتوى و وظيفه و راتبهء يومى « 6 » آنجا مهيا كرده قبض نمايد . اين بگفت و برفت . مولانا بفرستاد و خلعتها برداشت . و پيوسته عادت امام چنان بودى كه در اثناى مباحثه فرمويد : « خلافا للملاحدة لعنهم اللّه ، دمّرهم اللّه ، خذلهم اللّه » ، من بعد هربار فرمودى كه « خلافا للاسماعيلية » . از جملهء تلامذه ، شخصى مىپرسيد كه مولانا هربار ايشان را « لعنهم اللّه » مىگفتى ، اكنون نمىفرمايد ، موجب آن چيست ؟ گفت اى يار ، ايشان برهان قاطع [ گرفته « 7 » ] دارند ، مصلحت نيست با ايشان به لعنت خطاب و عتاب كردن . و مولانا بدان ايام ، مقل حال و بىبرگ و بىنوا بودى ، چهار پنج سال ادرارات ايشان « 8 » قبض كرد و سدّ رمق او گشت و چهارپايان بخريده و به حضرت سلاطين غور ، شهاب الدين و غياث الدين ، رفت . و چون آنجا كار او « 9 » متمشّى نشد « 10 » ، عزم خدمت خوارزمشاه محمد كرد و به صحبت او كارش بالا گرفت و رفعت و مرتبت بلند يافت . [ و باز به خراسان آمد و در هرى وفات كرد ، در غرّهء شوال سنهء ست و ست مائة « 11 » ] . بر جمله « 12 » ، اين محمد بن الحسن در مملكت 46 سال مدت مهلت يافت . و ملاحده به روزگار او خونهاى بسيار كردند و فتنها انگيختند و راهها زدند و مالها بردند و بر الحاد مصر بودند و بر
--> ( 1 ) . مجمع د ( 2 ) . زبده : بابايى ( 3 ) . مجمع م : حليت ( 4 ) . مجمع د : خانهء من نهاده است ؛ زبده : در خانهء بنده در جامدان نهاده است ؛ مجمع م : در مرتبه تعبيه است . ( 5 ) . مجمع د : فصلى بنويسد ( 6 ) . م : مجمع راتبهء تو ( 7 ) . مجمع د ( 8 ) . مجمع د : راتبه از ايشان ( 9 ) . مجمع د : او آنجا ( 10 ) . مجمع د : شد ( 11 ) . مجمع م ( 12 ) . مجمع د : فى الجمله